" The City is manifestly a complicated thing" (D. Harvey, 1973)
Monday، February 15، 2010
همآویخته
ای همآویخته!
ما هر دو به تعلیق
از دو ریسمان همسایه
درازای طنابهامان، از اطناب ناگفته هاست
هر آنکه طنابش ستبرتر
گناهش سبک تر
و تعلیقش نوشین تر
پیکرهای معلقِ رقصان مان
و سایه های گاه به گاه یکی شونده
ما در پندار همآغوشی سایه ها
چه روزهای بلندی را به عصر
وچه عصرهایی را به شب
تا به زیر نور ِماه
پشت هاشور میله ها
و چه آه ها…
مردمان در گمان اند که این آه ها از درد است
حاشا که این دردِ لذت را جز ما هیچکس
نفهمید
نچشید
ای همآویخته!
ما هر دو همآویز یک ریسمانیم
گرچه گلوهامان را دیگر صدایی نیست
هر دو همصدای توامان سکوتیم
ما هر دو به تعلیق
از دو ریسمان همسایه
درازای طنابهامان، از اطناب ناگفته هاست
هر آنکه طنابش ستبرتر
گناهش سبک تر
و تعلیقش نوشین تر
پیکرهای معلقِ رقصان مان
و سایه های گاه به گاه یکی شونده
ما در پندار همآغوشی سایه ها
چه روزهای بلندی را به عصر
وچه عصرهایی را به شب
تا به زیر نور ِماه
پشت هاشور میله ها
و چه آه ها…
مردمان در گمان اند که این آه ها از درد است
حاشا که این دردِ لذت را جز ما هیچکس
نفهمید
نچشید
ای همآویخته!
ما هر دو همآویز یک ریسمانیم
گرچه گلوهامان را دیگر صدایی نیست
هر دو همصدای توامان سکوتیم
Tuesday، November 03، 2009
عق
لبه تخت نیم خیز می شوم. میز کنار تخت هی می رود و می آید.
عق می زنم. همه اسم ها و کلمه ها را . عق می زنم آنها را که "نه" گفتن را نیآموختندم. آنها که برگه های نظرسنجی را برایم پرکردند. کودکی هایم را بالا می آورم. لای کاغذهای پوستی و مقواهای شکل دیوار با سوراخ های شکل پنجره. عق می زنم. ساعت چند بود؟ انگاری که خالی می شوم. صفر می شوم. صورت ها را. نگاه های ضبط شده روی نوار مغزم. همه را از دهانم به بیرون پرتاب می کنم.
نه هنوز مانده... میانه های زمستان، عصر، اتوبوس، پروژه، شهوت یک ساعت با تو،سرد است، سردم است ، بهمن کوتاه ، اسکیس، چُرت روی صندلی...
عق می زنم. صفحات روزنامه را. اسم کشته ها را. باز می زنم. نیم خیز می شوم روی تخت و دوباره دراز می شوم. چرا اسم من در لیست کشته ها نیست. کاغذ سفید و مداد. شعرم نمی آید. من فقط باید بالا بیاور. کجا بود که اولین بار به دنیا آمدم. چرا کسی از من بلیط نخواست. باز عق می زنم. همه عکس هایی که گرفته بودم..کنار آن آبنما با مجسمه غول پیکر بی روح مارکس.
گفتم هر جا تو بگویی، هر جور تو بخواهی. هیچ نگفت. نه هم نگفت. نگاه را دزدید طرفی که نفهمیدم کجاست... گفتم: آلبرت پُرش کن...چشم ها را وا می کنم. تار است. با لباس سفید کنار تخت ایستاده .. می شنوم که زمزمه می کند: چکار کردی با خودت جوان..
عق می زنم. همه اسم ها و کلمه ها را . عق می زنم آنها را که "نه" گفتن را نیآموختندم. آنها که برگه های نظرسنجی را برایم پرکردند. کودکی هایم را بالا می آورم. لای کاغذهای پوستی و مقواهای شکل دیوار با سوراخ های شکل پنجره. عق می زنم. ساعت چند بود؟ انگاری که خالی می شوم. صفر می شوم. صورت ها را. نگاه های ضبط شده روی نوار مغزم. همه را از دهانم به بیرون پرتاب می کنم.
نه هنوز مانده... میانه های زمستان، عصر، اتوبوس، پروژه، شهوت یک ساعت با تو،سرد است، سردم است ، بهمن کوتاه ، اسکیس، چُرت روی صندلی...
عق می زنم. صفحات روزنامه را. اسم کشته ها را. باز می زنم. نیم خیز می شوم روی تخت و دوباره دراز می شوم. چرا اسم من در لیست کشته ها نیست. کاغذ سفید و مداد. شعرم نمی آید. من فقط باید بالا بیاور. کجا بود که اولین بار به دنیا آمدم. چرا کسی از من بلیط نخواست. باز عق می زنم. همه عکس هایی که گرفته بودم..کنار آن آبنما با مجسمه غول پیکر بی روح مارکس.
گفتم هر جا تو بگویی، هر جور تو بخواهی. هیچ نگفت. نه هم نگفت. نگاه را دزدید طرفی که نفهمیدم کجاست... گفتم: آلبرت پُرش کن...چشم ها را وا می کنم. تار است. با لباس سفید کنار تخت ایستاده .. می شنوم که زمزمه می کند: چکار کردی با خودت جوان..
Tuesday، July 21، 2009
ندای آغاز
" نداي آغاز"
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید !
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
صبح خواهد شد !
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم !
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد!
وقتی از پنجره میبینم حوری - دختر بالغ همسایه
پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند
چیز هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود
که در چشمانش آسمان تخم گذاشت
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم !
باید چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد
سهراب !
کفش هایم کو؟
Friday، July 10، 2009
شالیزار
این گاه سال که می شود شالی های سبز گردن فراخته کمَ کمَک رو به زردی می نهند. تقدیر محتومشان است که به تیغ تیز برزگران سلاخی شوند. آنان نیک می دانند که خوش رقصی ِ شان زیر طلایی آفتاب ِ تیرگان چند روزی بیش نخواهد پایید. آنان این روزها ساقه ها را محیای نوازش داس ها می کنند. بی هیچ گلایه ای نوبت شان را انتظار می کشند. ومی دانند که سرانجام روزی از روزهای مُردادی بروی خرمن کنارهمرقصانشان خواهند خُسبید. تا تابستانی دیگر از راه رسد و شالیزار دوباره سبز گردد.
شکفته غنچه ی مهتاب تو بهشت شالیزاران
سنبله می رقصد به ناز با سرود شالیکاران
شالیزار، سبز و بیدار، پیرهن عروس پوشیده
عطر خاک، عطر مهتاب، عطر تازه ی امیده
آ......ه
لایی لایی، لایی لایی شالیزار امیدمایی
لایی لایی، لایی لایی شالیزار نور خدایی
Tuesday، April 28، 2009
Monday، April 27، 2009
نامه به یک اوستا

"سلام اوستا! خوبی ؟! البته تا حد زیادی مطمئنم این نامه را هیچ وقت نخواهی دید. چرا که در اقلیمی که تو زیست می کنی هنوز اینترنت نیامده و فقط شاید در مواردی آن هم به اضطرار مثل ثبت نام برای سهام عدالت گذارت به اینجا خواهد افتاد، یا اینکه بخواهی ماشین فرسوده ات را از رده خارج کنی و جایش تاکسی بگیری و عصرها وقتی از پشت بام پایین آمدی و از میخ و حلب فارغ شدی دورکی هم بزنی .. که آن را هم می دهی کافی نت محله برایت ردیفش کند. پس چطور ممکن است که این وسط وبلاگ "مهندس" را پیدا کنی و این پست را بخوانی؟!
اوستا پرگان! از من می شنوی همان حلب سازی را بچسب و قید راننده شدن یا رییس جمهور شدن را بزن!
اوستا شنیده ام که شما را بجای کسی عوضی گرفته اند. برای من جای تعجب و سوال است که چطور ممکن است که کسی را بجای کسی اشتباهی بگیرند در حالی که او واقعا خودش باشد؟ از نظر من کسی را که باید عوضی می گرفتند شما نبودی بلکه آن کسی بود که شما را بجای او عوضی گرفتند! شما که خودت اوریجینال هستی! شما که ادای کسی را در نمی آوری.. شما که افه گرسنگی و بیخوابی نمی گذاری.. شما که با پول خودت سفر دمشق می روی.. شما که هیچ وقت لُپ کارفرما را نمی کشی.. شما که هیچ وقت ناودانی که ساخته ای آب نمی دهد و بامی که درست کرده ای عیب نمی کند. شما که هیچ وقت سر کار رو سقف طبقه ششم شلنگ تخته نمی اندازی و با کار ملت لاس نمی زنی چون که می دانی اگر پایت سُر بخورد و کله پا شوی کارت با کرام الکاتبین است! به همین دلایل است که فکر می کنم عوضی شما را عوضی گرفته اند.
بخاطر صرفه جویی در این مطلب و بخاطر همه حلب ها، ایرانیت ها و سفال هایی که زدی بر سر لُخت بام خانه ها بینهایت سپاسگزارم. برای پناهی که ساختی تا محفوظ مان بدارد از باران و آفتاب و برف. و برای این همه زیبایی که به شهر افزودی..و مهتر از همه،برای مایه ای که از وجدان و انصاف و مهارت، بی شائبه برای کارَت گذاشتی قدر دان تو هستم. "
اوستا پرگان! از من می شنوی همان حلب سازی را بچسب و قید راننده شدن یا رییس جمهور شدن را بزن!
اوستا شنیده ام که شما را بجای کسی عوضی گرفته اند. برای من جای تعجب و سوال است که چطور ممکن است که کسی را بجای کسی اشتباهی بگیرند در حالی که او واقعا خودش باشد؟ از نظر من کسی را که باید عوضی می گرفتند شما نبودی بلکه آن کسی بود که شما را بجای او عوضی گرفتند! شما که خودت اوریجینال هستی! شما که ادای کسی را در نمی آوری.. شما که افه گرسنگی و بیخوابی نمی گذاری.. شما که با پول خودت سفر دمشق می روی.. شما که هیچ وقت لُپ کارفرما را نمی کشی.. شما که هیچ وقت ناودانی که ساخته ای آب نمی دهد و بامی که درست کرده ای عیب نمی کند. شما که هیچ وقت سر کار رو سقف طبقه ششم شلنگ تخته نمی اندازی و با کار ملت لاس نمی زنی چون که می دانی اگر پایت سُر بخورد و کله پا شوی کارت با کرام الکاتبین است! به همین دلایل است که فکر می کنم عوضی شما را عوضی گرفته اند.
بخاطر صرفه جویی در این مطلب و بخاطر همه حلب ها، ایرانیت ها و سفال هایی که زدی بر سر لُخت بام خانه ها بینهایت سپاسگزارم. برای پناهی که ساختی تا محفوظ مان بدارد از باران و آفتاب و برف. و برای این همه زیبایی که به شهر افزودی..و مهتر از همه،برای مایه ای که از وجدان و انصاف و مهارت، بی شائبه برای کارَت گذاشتی قدر دان تو هستم. "
Friday، April 24، 2009
Building vs Cooking!!
Believe me or not there are a lot of Similarities between design and cooking .Since I studied architecture I've cooked building for couple of years with exceptional recipe; I think it would be interesting if you know how does it works:
Mixing noble forms and functions and stir them for a while then peels the idea and slice thinly. Fry on transparent paper (kaghaz poosti!!) until slightly golden. Wash client brain and fry in your own way until color changes. Add 3 glasses of red wine and bring to your desk. Turn heat down and let boil slowly for about 30 minutes adding more vodka if needed.
Add windows, doors and stairs (Don't forget toilet, it's vital!). If the form or shape is too solid or brutal, add some gay color to the walls.
Care should be taken to cook the project long enough so that residents move in and the mix becomes quite thick. The building should be served with reasonable price!
Mixing noble forms and functions and stir them for a while then peels the idea and slice thinly. Fry on transparent paper (kaghaz poosti!!) until slightly golden. Wash client brain and fry in your own way until color changes. Add 3 glasses of red wine and bring to your desk. Turn heat down and let boil slowly for about 30 minutes adding more vodka if needed.
Add windows, doors and stairs (Don't forget toilet, it's vital!). If the form or shape is too solid or brutal, add some gay color to the walls.
Care should be taken to cook the project long enough so that residents move in and the mix becomes quite thick. The building should be served with reasonable price!
Sunday، March 29، 2009
Anzali Beltway

This is a part of a survey about an environmental conflicts which already going on in an area close to my hometown named Anzali port. Beside the personal concern it is a part of academic task which I tracing now and I attempted to find a way to at list reduce the side effects of such developments.
The chosen case study is about the constructing a beltway alongside the wetland in Anzali port. To me the interesting point of this site is at the same time involve with local and global concerns; there are a lots of complaints and petitions signed everyday against destroying an important international wetland beside the local people and groups demands. In this case I examined an environmental conflict in an under developing society and tried to understand to what extends a planning theory like deliberative argument could be applied in a glocal environmental challenge. It seems essential to create a situation which rebalances power relation among state and other stakeholders.
In my opinion, the underlying argument in planning process, considering the context, is the how to deal with power. How policy issues could be changed? Are the environmental movements like green bloggers enough powerful to effect the ongoing process? Civil obedience as a strategy is able to give public opinion more media attention and to provoke responses from the political system
The chosen case study is about the constructing a beltway alongside the wetland in Anzali port. To me the interesting point of this site is at the same time involve with local and global concerns; there are a lots of complaints and petitions signed everyday against destroying an important international wetland beside the local people and groups demands. In this case I examined an environmental conflict in an under developing society and tried to understand to what extends a planning theory like deliberative argument could be applied in a glocal environmental challenge. It seems essential to create a situation which rebalances power relation among state and other stakeholders.
In my opinion, the underlying argument in planning process, considering the context, is the how to deal with power. How policy issues could be changed? Are the environmental movements like green bloggers enough powerful to effect the ongoing process? Civil obedience as a strategy is able to give public opinion more media attention and to provoke responses from the political system
Considering All specific aspects of this project, I chose deliberative dialogue to propose a proper solution for the environmental conflict going on Anzali wetland. Underlying Reason is the outcomes of authentic dialogue which more fit to the context my project belong to. Innes and Booher Identified four categories of immediate results of authentic dialogue among diverse and independent stakeholders can produce:
Reciprocity, relationships, learning, and creativity. (Innes & Booher, 42)
These outcomes would be extremely helpful for the mentioned community to attain consensus in an open, participative and non-coercive process which delivers legitimacy, respect, authenticity and transparency.
Deliberative process can be thought of as empowering citizens with social and intellectual resources, and as expression of an ideal political autonomy based on the practical reasoning of citizens with potential influence on policies and activities. (Soneryd, 2002) Deliberation implies communication and environmental issues is thematised in the communication of interest.
Ongoing decision making process is totally coercive and exclusionary. It could not be found any transparency even among the included practitioners. Current situation is not legitimate and even if the outcome satisfying, there were a lots unheard voice which is deprived from participating in decision making.?
Reciprocity, relationships, learning, and creativity. (Innes & Booher, 42)
These outcomes would be extremely helpful for the mentioned community to attain consensus in an open, participative and non-coercive process which delivers legitimacy, respect, authenticity and transparency.
Deliberative process can be thought of as empowering citizens with social and intellectual resources, and as expression of an ideal political autonomy based on the practical reasoning of citizens with potential influence on policies and activities. (Soneryd, 2002) Deliberation implies communication and environmental issues is thematised in the communication of interest.
Ongoing decision making process is totally coercive and exclusionary. It could not be found any transparency even among the included practitioners. Current situation is not legitimate and even if the outcome satisfying, there were a lots unheard voice which is deprived from participating in decision making.?

از ما گفتن هر گاه که به این صندلی میان تهی تکیه زدید و حوصله تان از بیکاری سر رفت و ناگهان چشم تان به دگمه قرمز رنگی که به فشرده شدن تشویق تان می کند افتاد، لطفا از ارضای حس عمیق کنجکاویتان صرف نظر کنید. در غیر این صورت مجبورید قبل از اینکه کارمند مسئول "نجات بیماران در حین قضای حاجت" فرا برسد شلوارتان را بالا بکشید و از مهلکه بگریزید.
جدای از این موضوع، دیگر در هر مکانی از این دست هر وقت چشم تان به این دگمه های قرمز رنگ روشن شد دیگر می توانید این دغدغه را فرموش کنید که با پای چپ وارد شدید یا راست؛ چرا که مطمئن خواهید بود اینجا آنجایی نیست که قرار است بمیرید چون حتی در آخرین لحظه با فشردن دگمه کسی به دادتان خواهد رسید. و اما امان از این فکر انسان مدار فردگرای ِ مهربان که در خلاء هم آدم را تنها نمی گذارد تا با درد خود بمیرد!
جدای از این موضوع، دیگر در هر مکانی از این دست هر وقت چشم تان به این دگمه های قرمز رنگ روشن شد دیگر می توانید این دغدغه را فرموش کنید که با پای چپ وارد شدید یا راست؛ چرا که مطمئن خواهید بود اینجا آنجایی نیست که قرار است بمیرید چون حتی در آخرین لحظه با فشردن دگمه کسی به دادتان خواهد رسید. و اما امان از این فکر انسان مدار فردگرای ِ مهربان که در خلاء هم آدم را تنها نمی گذارد تا با درد خود بمیرد!
Wednesday، February 18، 2009
Citizen Haas
Something has preoccupied me for a while. comparing the professional atmosphere of architecture and urbanism. It’s mind tickling subject, imagine an urban designer like celebrities in Hollywood walking on red carpet and simpers at photographers! Nevertheless it isn’t shocking picture at all when you see Eisenman with Galatasaray football club T-shirt or Libeskind wearing a metal coat!! That’s what going on in the world of the architectural design. Some of them like Gehry or Foster are as famous as movie stars. If you have a glimpse at architecture magazines most of them more or less are like fashion journals branding buildings or styles. Maybe Urbanism is more logical and systematical process and architecture is more concern with the personal tastes and viewpoints. What would happen if and urban designers treat like them. I think it would be interesting and also helpful for our job cause people get acquainted more with urban issues and it provokes them to participate for making city more livable in a consensus building process!! Finding some talented dude is the first step. If we look around carefully maybe could find.

What’s the similarity between Tigran Haas and Orson Wells [Charles Foster Kane in Citizen Kane]
- Haas (sophisticated writer) and Kane (greatest newspaper tycoon) both keen on publishing something for others. Look and also look at the long list of Tigran’s books in the amazon.com
- Both concern about city
- Both speech very exciting. Look
- Both of them are handsome & attractive especially for women!
- Both have incredible ability to gather plenty of people in a small place no matter where it happens, a cozy newspaper office or in UPD program 08-09!!
- …

Wednesday، February 11، 2009
می خواهم حرف میکل آنژ را بیازمایم. تندیسم را - چون مسیح که صلیبش را و یا مثل آن پیرمردی که در زندگی و دیگرهیچ، سیفونش را به سر گرفت - به دوش می کشم، و به بالاترین نقطه چهل چشمه می روم وپرتاب می کنم به قعر دره ... از روی شیب تیز کوه می سُرم و به اولین صخره که میرسم چنان گوش تیزش به جانم می نشیند که هزار تکه میشوم و هزارمین تکه ام، خود را به نهری که از چهلمین چشمه جاریست می رساند و شناور می شود. در آب نزدیک به صفری که پوست می ترکاند راه می گشاید و از میان دشت های کوردستان پیچ می خورد و میرود تا خود را در سپیدرود بیابد و غرق در رود سفید البرز را می شکافد و میرسد به تصفیه خانه های شهر.. و آنجا از صافی تصفیه خانه می گذرد و به لوله های تنگ و زنگار بسته وارد می شود و از شیر آشپزخانه تان به قابلمۀ سوپِ شامِ یک شبِ کسالت بار از شب های آخر آذر میریزد..و لای رشته ها از نگاه کنجکاو و کهنۀ مادرت پنهان می شود..و سر میز شام وقتی صدای خوردن قاشق و چینی سوپ خوری با آژیر و نک وناله کودکان کرانه باختری به هم پیچیده...هزارمین تکه ام در بیست وسومین قاشق سوپی که میخوری به همراه پیازهای خلال شده و تکه های هویج به گلویت جاری میشود و به آرامی قورتش میدهی و از نایت میگذرانی. به دلت میرسد و کنار ملغمه نیم هضم شده ای از ناهار و شامی که خورده بودی جا خوش میکند .. و شب وقتی که به اتاقت بر میگردی، لای در تراس را می گشایی تا مور قهوه ای رنگ باریکت را دود کنی و تکیه می دهی به دیوار صورتی رنگ و به من فکر می کنی، هزارمین تکه تندیسم در تلاطم دلت بالا و پایین می شود. سیگارت که تمام میشود پهن میشوی رو تخت و خیره به سقف خوابت می برد و هزارمین تکه ام تنها شب زندگیش را تا صبح درونت می ماند.. و فردا صبح ساعت هفت، هزارمین تکه ام سرگردان در سیستم معیوب شهر لای گنداب متعفن سرگردان رها میشود. و تو سر چهارراه خداحافظی، تاکسی نارنجی رنگ را سوار می شوی تا سر وقت به کلاس پیکره سازیت برسی و یکبار دیگر این جمله میکل آنژ را از آن استاد چاق ریشوی بدذات بشنوی...
Sunday، February 08، 2009
رویا هایم را سعی میکنم از تو جدا کنم ولی نمی دانم چرا کش مآیند مثل پنیر پیتزا و از لب و لوچه ام آویزان می شوند، شبیه پیتزایی که خدا و زنش درست کرده بودند. این اسمی بود که من گذاشتم رو زن و شوهر جوانی که همسایه ما هستند و چند شب پیش، بعد از خوردن پیتزای جمعی شروع کردیم به مافیا بازی کردن و حسین شد خدا و راستی هم خدا بودن برازنده او بود که در بیست و سه سالگی زن گرفته و بعد افتاده دنبال تحصیلات عالیه. خودم را زندانی کرده ام در اتاق که اگر بزنم بیرون، صدای غرولند اولین راننده تاکسی یا فروشنده ای که ببینم می شنوم که زیر لب خواهد گفت: احمق خان، نکرده بعد از غذا دهان وامانده را پاک کنه.. یا اگر خیلی نگاه بشردوستانه و مثبتی به زندگی داشته باشد می گوید: پسر جان! یک چیزی مثل چسب از دهانت آویزان است. و مطمئنن این حرف ها به سادگی برای من قابل تحمل نخواهد بود. در نتیجه در همان لحظه سرو ته خواهم کرد و به زندان کوچکم بر خواهم گشت و به حرفهای مضحکی که خورده ام فکر می کنم و اینکه چطور باید هضمشان کرد.
Wednesday، February 04، 2009
The 2009 Incheon International Urban Design Competition for Students
Incheon Metropolitan City is writing a history of dynamic changes ahead of Global Fair & Festival 2009, Incheon, Korea and 2014 Asian Games. To catapult ourselves as the hub of Northeast Asia and one of the Global Top Ten cities, we are forging ahead with a widerange of projects, to transform ourselves as a world-class city with global competitiveness.
The 2009 Incheon International Urban Design Competition for Students aims to contribute to the transformation of Incheon Metropolitan City into a world-class city capable of carrying out functions and roles commensurate to such status and at the same time resolve current urban issues for the city by promulgating a worldwide call for public submissions of urban design plans. More Inoformation
به میم عزیزم برای پنجره های گشوده اش.. و این "کبریت خیس" که خوب گرمم می کند در این سرمای زمستانی.
... فعلن تا این برنج کهنه ی هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهارساله است و
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافی است
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابی بین النهرین در آوریم
و حوالی ی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز.
... فعلن تا این برنج کهنه ی هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهارساله است و
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافی است
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابی بین النهرین در آوریم
و حوالی ی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز.
اشتراک در:
پیامها (Atom)

