این گاه سال که می شود شالی های سبز گردن فراخته کمَ کمَک رو به زردی می نهند. تقدیر محتومشان است که به تیغ تیز برزگران سلاخی شوند. آنان نیک می دانند که خوش رقصی ِ شان زیر طلایی آفتاب ِ تیرگان چند روزی بیش نخواهد پایید. آنان این روزها ساقه ها را محیای نوازش داس ها می کنند. بی هیچ گلایه ای نوبت شان را انتظار می کشند. ومی دانند که سرانجام روزی از روزهای مُردادی بروی خرمن کنارهمرقصانشان خواهند خُسبید. تا تابستانی دیگر از راه رسد و شالیزار دوباره سبز گردد.
شکفته غنچه ی مهتاب تو بهشت شالیزاران
سنبله می رقصد به ناز با سرود شالیکاران
شالیزار، سبز و بیدار، پیرهن عروس پوشیده
عطر خاک، عطر مهتاب، عطر تازه ی امیده
آ......ه
لایی لایی، لایی لایی شالیزار امیدمایی
لایی لایی، لایی لایی شالیزار نور خدایی









