لبه تخت نیم خیز می شوم. میز کنار تخت هی می رود و می آید.
عق می زنم. همه اسم ها و کلمه ها را . عق می زنم آنها را که "نه" گفتن را نیآموختندم. آنها که برگه های نظرسنجی را برایم پرکردند. کودکی هایم را بالا می آورم. لای کاغذهای پوستی و مقواهای شکل دیوار با سوراخ های شکل پنجره. عق می زنم. ساعت چند بود؟ انگاری که خالی می شوم. صفر می شوم. صورت ها را. نگاه های ضبط شده روی نوار مغزم. همه را از دهانم به بیرون پرتاب می کنم.
نه هنوز مانده... میانه های زمستان، عصر، اتوبوس، پروژه، شهوت یک ساعت با تو،سرد است، سردم است ، بهمن کوتاه ، اسکیس، چُرت روی صندلی...
عق می زنم. صفحات روزنامه را. اسم کشته ها را. باز می زنم. نیم خیز می شوم روی تخت و دوباره دراز می شوم. چرا اسم من در لیست کشته ها نیست. کاغذ سفید و مداد. شعرم نمی آید. من فقط باید بالا بیاور. کجا بود که اولین بار به دنیا آمدم. چرا کسی از من بلیط نخواست. باز عق می زنم. همه عکس هایی که گرفته بودم..کنار آن آبنما با مجسمه غول پیکر بی روح مارکس.
گفتم هر جا تو بگویی، هر جور تو بخواهی. هیچ نگفت. نه هم نگفت. نگاه را دزدید طرفی که نفهمیدم کجاست... گفتم: آلبرت پُرش کن...چشم ها را وا می کنم. تار است. با لباس سفید کنار تخت ایستاده .. می شنوم که زمزمه می کند: چکار کردی با خودت جوان..
عق می زنم. همه اسم ها و کلمه ها را . عق می زنم آنها را که "نه" گفتن را نیآموختندم. آنها که برگه های نظرسنجی را برایم پرکردند. کودکی هایم را بالا می آورم. لای کاغذهای پوستی و مقواهای شکل دیوار با سوراخ های شکل پنجره. عق می زنم. ساعت چند بود؟ انگاری که خالی می شوم. صفر می شوم. صورت ها را. نگاه های ضبط شده روی نوار مغزم. همه را از دهانم به بیرون پرتاب می کنم.
نه هنوز مانده... میانه های زمستان، عصر، اتوبوس، پروژه، شهوت یک ساعت با تو،سرد است، سردم است ، بهمن کوتاه ، اسکیس، چُرت روی صندلی...
عق می زنم. صفحات روزنامه را. اسم کشته ها را. باز می زنم. نیم خیز می شوم روی تخت و دوباره دراز می شوم. چرا اسم من در لیست کشته ها نیست. کاغذ سفید و مداد. شعرم نمی آید. من فقط باید بالا بیاور. کجا بود که اولین بار به دنیا آمدم. چرا کسی از من بلیط نخواست. باز عق می زنم. همه عکس هایی که گرفته بودم..کنار آن آبنما با مجسمه غول پیکر بی روح مارکس.
گفتم هر جا تو بگویی، هر جور تو بخواهی. هیچ نگفت. نه هم نگفت. نگاه را دزدید طرفی که نفهمیدم کجاست... گفتم: آلبرت پُرش کن...چشم ها را وا می کنم. تار است. با لباس سفید کنار تخت ایستاده .. می شنوم که زمزمه می کند: چکار کردی با خودت جوان..








